![]() |
![]() |
|
|
چند روزی ست همراه دنیا می گردم...
نمی دانم چرخشی ست یا چشمان بسته است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 14:49 توسط یه نفر |
|
|
به نظر من یه اصل تو ضندگی وجود داره که بهتره همیشه عملی بشه، و اون اصل اینه که:
" هر وقت خری دیدی باری پیدا کن و از او بار بکش " زیر نوشت: ۱- چون اگه غیر از این انجام بدی خرت می کنند. ۲- تعداد این خرها کم نیست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 اسفند1390ساعت 21:14 توسط یه نفر |
|
|
خب به سلامتی مقدمات اینترنت ملی رو دارن آماده می کنن. الان دو روزه که آقایون ایمیل یاهو و گوگل رو بستند. این چند روز گذشته گرفتار بودم و فراموش کردم که بطور طبیعی اینکارو می کنند و گرنه زودتر کارام رو انجام می دادم که الان کارام لنگ نباشه. فیــل تر شکـــنم وصل نمیشه! یه ایمیل قراره از طرف بخشی از نیــروهــای مســلح برام بفرستند، نمیدونم اونا می تونن بفرستن یا اینکه اونام فیــل تر هستند. امیدوارم اینایی که سنگ دین رو به سینه می زنند و به دنیایی دیگه معتقدند تو همون دنیا جوابی واسه اینکاراشون داشته باشن.
می خوام خوشبینانه بهش نگاه کنم: احتمال اولی که وجود داره اینه: یه اره ماهی مست که تازه از پارتی اومده بود و تو فکر رقصش با عروس ماهی بوده اره اش خورده به تاری که وظیفه ارسال سایت ایمیل رو در خلیج فارس داشته و قطعش کرده. حالا باید ریشه یابی کرد ببینیم این اره ماهی فرستاده آمریــکا بوده یا اســرائیل این عضو غواص ســازمــان مجــاهــدین رو تربیت داده. بهرحال با این احتمال آقایون بی گناهن. احتمال دوم اینه: نه اینکه آقایون رو خیلی مورد انتقاد قرار می دن که ما قبلا متمدن تر بودیم و خیلی از چیزای خوب رو از دست دادیم، عمدا این یاهو و گوگلی که معلوم نیست پدر و مادرشون کیه رو قطع کردند و حتما انتظار دارن به گذشته برگردند و برای ارسال نامه از چاپار خانه و کبوتر نامه بر و این جور چیزا استفاده کنند. دست گلشون درد نکنه با این کاراشون. این روزا همش یاد این جمله از فریــدون فرخــزاد می افتم:"خــاک بر سر آن مردمــی بکنند که در طی این ســال ها نفهمیدند که فرقی ست بین جانی و عالــم...." |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 بهمن1390ساعت 19:51 توسط یه نفر |
|
|
اکنون تنها چیز مهم اینترنت مجانی خط من است که اجازه فرموده چون شاهنشاه پای راست بر چپ بنهم و بر صندلی اتوبوس با خیالی آسوده لم دهم
و قلاده از گردن سگان قریه باز بنمایم تا آزاد شوند و پاچه بگیرند و چون بزان بچرنداینگونه دیگر جای خرده گرفتن بر من نیست به هر کس به اندازه ی آزادی که به او دادم کار میخواهم _________________________________________ این همه اباطیل که فرمودم از برای اتمسفر موجود در اتوبوس بود و شعف حاصل از مفت بودن کابل ارتباطیم با بلوگفا پس جان گران مایه را عزیز شمرید و ایراد عرض ننمایید که به قیمت ستاندنش تمام شود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آذر1390ساعت 19:31 توسط یه نفر |
|
|
امروز همینکه خبر حمله به سفارت انگلیس را شنیدم به یاد سریال revenge افتادم که این روزها تماشا میکنم: تاریخ برای کسانی که آن را فراموش می کنند تکرار می شود!
سیزده آبان پنجاه و هشت بود که دانشجویان پیرو خط ام... به سفارتی حمله کردند، امروز پس از سی و دو سال جانم فدای ره.. ها به سفارتی دیگر حمله کردند. آن زمان آمریکا برای آزادی اسرای سفارت به طبس می آید و با امداد غیبی ـ الله ـ رسول شکست میخورد سرانجام با پیمان الجزایر (1981) همه چیز ختم به خیر می شود! دیگر امروز این انتظار نمی رود که انگلستان به دشت لوت بیاید و با دعای ولایت ـ رسول الله زمین آنها را ببلعد! امروز از این ماجرا آتشی بلند خواهد شد که دودش جز به چشمان من و شما نمی رود! این روزها در جایی(!) سمیناری با عنوان : "غرب، از توحش تا مدنیت" در حال برگزاری ست، کاش هنوز چشمی بینا مانده باشد و ایران از مدنیت تا توحش را ببیند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آذر1390ساعت 20:57 توسط یه نفر |
|
|
امروز سر جلسه امتحان که نشسته بودم یه ضربدر رو دستم کشیدم که یادم نره چطور سر امتحان دست و پا می زدم
بعد از امتحان زیر بارون تا خوابگاه پیاده اومدم و الانم رو تختم دراز کشیدم میخوام به امتحان دیگه فک نکنم، نمیدونم کی میخوام بزرگ بشم و به وعده هایی که به خودم میدم عمل کنم، این ضربدر رو تا آخر سال نود رو دستم هروز میکشم و پررنگ میکنم شاید عوض شدم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آبان1390ساعت 12:0 توسط یه نفر |
|
|
امروز پیام ها بسیار آمد و ۷ آبان را تبریک داشتند، بر آن شدم ابراز وجود بنمایم خجسته بادی گویم! ابتدا راهم را به سازمان ملل www.un.org کج کردم تا ببینم، آنچه که مایه ی سرورم شده بود!
هرچه گشتم نیافتم آنچه را دنبالش تا آنور دنیا دویدم! اگر دوستی پیدایش کرد برساند پیامی تا ازین تاسف رهایی یابم. ----------------------------------------------------------------------- واقعا این کار فرهنگ را به سخره گرفتنه یا ایجاد حس وطن پرستی بین مردم؟من که سردرگمم :( |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 آبان1390ساعت 21:54 توسط یه نفر |
|
|
زویا جان!
دیدی سرهنگ چه شد!؟ دیدی فاصله ها از اوج عزت تا زمین گرم هنوز هم کوتاه تر است!؟ حال بند تنبان معمر هم در تعمیرگاه پدر به کار نمی آید. --------------
ای کسانی که ایمان نیاوردید عبرت بگیرید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 مهر1390ساعت 10:45 توسط یه نفر |
|
|
وقتی که الکی الکی دلت بگیره و ندونی چرا اینجوری شدی
وقتی که دوس داشته باشی حرفایی بزنی و خالی بشی ولی گوش شنوا پیدا نکنی وقتی فکرت درد کنه وقتی که واژه ها باهات کلنجار برن که مارو درست ادا کن وقتی آشفته ای و اصلا احساس وجودی نداری حس الآنه من بهت دست داده.................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مهر1390ساعت 0:23 توسط یه نفر |
|
|
مثل اینکه مجــلس خبـــرگان محترم تو نشست هایی که روزای اخیر داشتند بر انجام سریع تر طرح تفکیک جنســیتی دانشگاه ها تاکید کردند که «موجب حفظ حرمت و صيانت بيشتر نسل جوان میشود» خود من از موافقای این طرحم و عجیبه که خیلی ها با این طرح بسیار بسیار بسیار ارزشمند مخالفند از جمله شخص ریاســت جمــهوری. چن تا از دلایلی که دوس دارم هرچه زود تر این طرح انجام بشه رو میگم: اولین و مهم ترین دلیل اینه که جنس دوم از جنس برتر دور میشه و اینجوری گناه برادران کمتر میشه و باعث پایبندی هر چه بیشتر به مقام عظــمای ولایــت میشه. دومین دلیل و مهم ترین دلیل اینه که وقتی جنسا جدا بشن طبیعتا کلاسایی که قبلا تو دانشگاه ها برگزار میشد دو برابر میشه و مدرس دو برابر لازم دارن و کار واسه افرادی مثل ما ایجاد میشه و حتی من می تونم امیدوار باشم با همین مدرکم تو دانشگاه های دولتی تدریس کنم. سومین دلیل و مهم ترین دلیل اینه که کشور به یه توازن می رسه مثل اتوبوسای شرکت واحد مثل مترو مثل مدرسه که قفسای جنسا از هم جداس. میبینید که چه فواید بسیار بسیار بسیار خوبی داره این طرح؟بطور کلی : باعث افزایش معنویت بین جوانان-اشتغال زایی – خارج شدن از هردمیلی تو کشور و رسیدن به نظم عمومی وخیلی دلایل دیگه که وجود داره... تازه یه پیشنهاد هم دارم و اون اینه که بیان خیابونا رو هم نصف کنن و بینشون دیوار های فولادی بزنن مجلس رو نصف کنن شبکه های تلویزیونی رو.اینجوری تا ده سال آینده افکار برای پذیرش نصف کردن کشور هم آماده میشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 15:38 توسط یه نفر |
|
|
دقت کردید تو این یک سوم قرن گذشته حضور مردم در راهپیمایی ها نماز جمعه ها انتخابات و...هر ساله پر رنگ تر از سال قبلش بوده!؟با پیش بینی من تقریبا تا ده سال دیگه مشارکت مردم بیشتر از صد درصد میشه و اونجاست که دیگه خون مردم به جوش میاد نه اینکه الان خون سرد باشن ها الان نزدیکه به انفجاره و وقتی غل غلش بلند بشه به قول امام امت (!) :«بترسید از آن روزی که این مردم بفهمند در باطن ذات شما چیست و یک انفجار حاصل بشه از آن روز بترسید که ممکن است یکی از ایام اله خدای نخواسته باز پیدا بشد و آن روز دیگر قضیه ی این نیست که برگردیم به 22 بهمن قضیه این است که فاتحه ی همه ی ما را میخونن» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 12:29 توسط یه نفر |
|
|
م۱۰۰ق ۳/۱۴ روز است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 تیر1390ساعت 19:36 توسط یه نفر |
|
|
ح.ا دمو.کراسی پذیر نیست.
دین اصطلاح " دمو.کراسی نسبی " را بوجود آورده و دموکراسی به خودی خود معنا ندارد. ((آزطرم حطصخ)) :::::در سه جا نیکوست : میدان جنگ ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم . هدف که اسلاه باشه پس نیکوست یعنی ببین و بمیر ولی بیخود جوش نزن.
پ.ن۱ : پس تو که ادعای چیزدار بودن داری حق نداری از چیز انتقاد کنی. پ.ن۲ : آزطرم حطصخ بهش میگه " مکتب ا.ن..یسم " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 12:25 توسط یه نفر |
|
|
دیروز بد جوری تو سلف دانشگاه شوکه شدم طوری که تا عصرش اصلا رو درسم تمرکز نداشتم دوس دارم یه لحظه خودتون رو جای بچه ی فردی بزارید که خرج کردن 400 تا تک تومنی واسش سخت باشه ، نمیدونم میتونید درک کنید همچین حسیو یا نه ولی دیروز من درکش کردم و آهی از ته دلم کشیدم ، معمولا غذای دانشگاه رو تا ته میخورم چون کیفیت بدی ندارن غذاهای دانشگاه ، غذا اون روز جوجه کباب بود با برنج و دوغ و لیمو. تقریبا از برنج چیزی نخوردم ولی توش قاشق زده بودم همینکه میخواستم بلند شم که برم یه مرد تقریبا 50 ساله سینی منو گرفت گفت : دیگه اینو نمیخوای ؟ منم گفتم نه !! بهم گفت ژتون مثه اینکه تموم شده نتونستم غذا بگیرم در صورتیکه اینطور نبود! خیلی جا خوردم مثه اینکه چند روز بود غذا نخورده بود و با اشتهای تمام شروع کرد خوردن غذا...!!! نای راه رفتن نداشتم وقتی دیدم غذای زیادی منو اینجور حریصانه میخوره میشه امیدوار بود دیگه همچین صحنه هایی رو نبینیم؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 12:38 توسط یه نفر |
|
|
چند روز پیش تو اینترنت خبری خوندم که مجله تایم اسامی 10 ارتش برتر تاریخ رو زده و بین این ده ارتش از دو ارتش ایران هم نام برده شده ! گارد جاوید هخامنشیان ،گارد ویژه محافظ شاه بودند ،همونطور که تو مجله تایم نوشته شده سربازانی رشید از ساتراپ های ایران بودند(دوره هخامنشیان ایران به صورت ساتراپی اداره میشد که هر شهر به صورت مستقل اداره میشده و به دولت مرکزی ایران مالیات میدادند[همون ایالتی]) رده هشتم این رده بندی مربوط به ارتش حشاشین است که پیروان حسن صباح بودند. خودم به سایت مجله تایم www.time.com رفتم و اسم های The Immortals و The Hashishin رو جستجو کردم و دیدم در 6 می امسال یعنی تقریبا دو هفته پیش همچین پستی رو تو سایتشون گذاشتن .واسه هر ارتش عکسی مربوط به اون گذاشته بود و واقعا جالب بود. بهتره خودتون ببینید. از خودم خیلی خجالت کشیدم وقتی دیدم عکسی از حسن صباح زده بودند و اولین بار بود میدیدمش و فاجعه تر اینکه در مورد حشاشین چیزی نمیدونستم برای اینکه بدونیم حشاشین کیا بودند این واژه رو جستجو کنید «Assassins» !! کاشکی هیچ وقت همچین تاریخی نمیداشتیم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 13:31 توسط یه نفر |
|
|
دیروز از سفر خراسان برگشتم خوابگاه از همون عید تصمیم گرفته بودم سفر خراسان رو بنا به دلایل شخصی برم ولی چند روز پیش که واسه چندمین بار کتاب رباعیات خیام به قلم هدایت رو مرور میکردم انگیزه ام بیشتر شد واسه دیدار با خیام دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست / فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست سه شنبه عصر ساعت 5:30 عصر اتوبوس از صفه حرکت کرد از همون اول حرکت که هوا روشن بود کتاب افسانه سیزیف آلبر کامو رو در آوردم و شروع کردم به خوندن،یه مقداری از کتاب رو خوندم و چون شب قبلش نخوابیده بودم گرفتم خوابیدم تا موقع شام یه جای خیلی جالب واسه شام اتوبوس نگه داشت اسمش انارک بود آدمای جالبی اون روز مسافر مشهد بودند از حدود 6-7 اتوبوسی که دیدم همه یه جوری نگام میکردند آخه صورت همگی انباشته از جنگلی سیاه بود و تراکم این جنگل رو صورت من فقط رو چونه ام متمرکز بود موهامم که قراره دو ماهه برم اصلاح ولی وقت نکردم و شیرازی بازی در آوردم رو کوتاه نکردم و باد شدیدی که میومد موهامو بهم ریخته بود طوری که چشم سمت چپم زیر موهام کمین کرده بود. خلاصه فرداش رسیدم مشهد.فوری سوار یه سواری شدم و رفتم نیشابور،وقتی سوار تاکسی شدم متوجه شدم کتابم رو تو اتوبوس جا گذاشتم هوا بهاری . بارون لطیفی میومد-خیلی خیلی لذت بخش... عصر همون روز رفتم آرامگاه عطار،کمال الملک و خیام وضعیت خوبی نداشتن آرامگاه ها و دلم خیلی به حالشون سوخت که مرقدشون باید ایران باشه هر که او رفت از میان اینک فنا / چون فنا گشت از فنا اینک بقا (رو مقبره عطار نوشته بود خلاصه خلاصه فردا عصرش برگشتم اصفهان و دیروز رسیدم خوابگاه این بیست و چهار ساعت که خوابگاهم عمرم به خواب و شطرنج و وب گردی گذشت.الان ساعت یک و بیست دقیقه ظهره و باید بریم یه فکری به حال شکم خالی از پرمون بکنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 13:43 توسط یه نفر |
|
|
فردا صبح امتحان جبر لی با دکتر اعظم دارم. ساعت یه ربع به ده شب ه. و باید امشب و شب زنده داری کنم،درس فوق العاده سنگینیه و بیش از حد نگرانم امروز اصفهان چند بار تو طول روز بارون بهاری اومد و اون آرامشی که با بارش بارون میاد سراغم یه کوچولو از استرس امتحانم کم کرد نمیدونم تو این شرایط که دارم از lie alg ها میخونم چرا به این فکر افتادم که چرا شهر پارسه و پاسارگارد باید زیر رطوبت بارون روز به روز از عمرشون کم بشه... وااااااااااااای چه صدایی،تگرگ...... ما که رفتیم تو تراس............ برگشتم گلوله های یخی اندازه گوجه سبزهایی که اکبر(از دوستان اتاق بغلی-هم بالکنی) از تو باغشون آورده (و ایقد خوردم دل درد گرفتم ولی بازم میخورم هووووووووووم) چه لذت کاذبی بردم از این بارش. خوابگاه های دانشگاهمون همگی کنار همه و از این خوابگاه ها 3 تا از خوابگاه های دخترونه تو دید خوابگاه ماس[لبخند]- خوابگاه ما هم اکثرا بچه های ارشد ترم دویی هستند بچه هامون با چراغ بالکن رقص نور میدادند و از 5 تا اتاق خوابگاه دخترونه جواب میگرفتیم[لبخند] اینم شد دلخوشی ما و عاملی واسه خندیدن کنار دوستان.ای خدااااااااااااا چی داشتم میگفتم...؟ ولش بابا....برم بشینم بخونم اگه تا صبح دووم بیارم به امید دیدار توهم من نقطه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 22:28 توسط یه نفر |
|
|
نقطه حدی گوی باز یکه به مرکز افتادن را با دکتر چینایی نیفتادم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 دی1389ساعت 1:22 توسط یه نفر |
|
|
یکی بود یکی نبود غیر مردم خدایی نبود...! مردم ضندگیشون رو می کردند بدون اینکه فکر کنند خدایی دارند. اون موقع ها هنوز نه حیوان نجیبی رام کرده بودند نه حیوان وفاداری. پیامبری هم نبود. دنیا یه کم پیشرفت می کنه و اصطلاحا آدما متمدن میشن و از پشت کوه ها به دشت ها میان و جرقه ای کوچیک تو افکارشون ایجاد میشه و این سوال که آیا آفریننده ی یکتایی هست بوجود میاد.شاید هم کار چنتا از اون 124 هزار تا بوده. احتمالا حرف اون پیامبرا رو باور نمی کنند و خداهای خیالی می سازند ووو... .ادیان توحیدی(البته به قول بزرگان!) گل سر سبد ایمان به خدا بودند. قرن ها میگذره و آدم ها بر سر این موضوع بیخود کشته میشن و پیش خداهاشون میرن. شاید انقلاب صنعتی اروپا نقطه ای بود که مردم باز به خودشون بیان که در این دنیا قدرت آدمی نا محدود است و چرا بهشتی که عیسی و محمد و... گفتند همین جا نباشه! و اصلا چه نیازی به خدا باشه! اینکه پدران ما به خاطر محدود بودنشون و توجیه نواقص ضندگی شان بتی ساختند ! در جواب سوال اینکه ما از کجا آمدیم؟ جوابی جز همون عقاید دینی،نه عقلانی،پیدا نکردند. اصلا آیا نیازی هست به دنبال خدای رحمان باشیم؟ خدایی که در ازای سجده نکردن مقابلش مجازاتت کنه خدایی ظالم بیش نیست ! به نظر من یکی دیگه از دلایل خدا ناباوری میتونه خداهای زمینی باشه که ظاهراً قدرتی بیش از خدای دینی دارند ! به سوال هم دارم: آیا انسان مدرن رو به دین و باور به خدا نیازی هست!؟ خلاصه یا مردم از خدا یا خداهاشون دور شدند و ضعف ایمانشون هست یا سر عقل اومدن و به راه راستین رفتند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 آبان1389ساعت 18:7 توسط یه نفر |
|
|
پس از مدت ها استراحت در گرفتاری درودی بر همه ی دوستانِ جان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 آبان1389ساعت 17:57 توسط یه نفر |
|
|
تمام شیشه های خانه اش را شکستم تا تفی به صورتم بیندازد اما فقط شیشه های خورد شده اش را با تفی به سطل آشغال پرتاب کرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 13:8 توسط یه نفر |
|
|
چند وقت پیش تو اینترنت نسخه پی دی اف داستان کوتاه "گذر از تونل" نوشته دوریس لسینگ رو خوندم. دوریس لسینگ برنده نوبل ادبیات 2007 شده بود و دلیلی که باعث شد اینجا درموردش بنویسم اینه که تا دیشب نمیدونستم محل تولد دوریس خانم کرمانشاه خودمونه. دوریس لسینگ سال 1919 از پدر و مادری بریتانیایی در کرمانشاه به دنیا میاد. پدرش کارمند بانک شاهنشاهی ایران و مادرش پرستار بود. بعد از بردن جایزه نوبل حرفای جالبی با رسانه ها زده بود که دو تا از اونها رو واستون میذارم: "من همیشه از تونی بلر متنفر بودم. ...وقتی انتخاب شد من گفتم: این آدم یک شومن کوچک است و چه بلاهایی که سرمان نمی آورد." یکی دیگه از گفته هاش این بود: "از ایران متنفرم ،از دولت ایران متنفرم. دولت بی رحم و فاسدی است." (من نگفتما اون گفته |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 مهر1389ساعت 20:42 توسط یه نفر |
|
|
دیروز صبح واسه عضویت تو کتابخونه با حمید رضا رفتم کتابخونه مرکزی دانشگاه ولی از اونجایی که ترم یکی هستیم و چند روزی بیشتر نیست اومدیم دانشگاه هنوز اسممون تو سیستم کتابخونه ثبت نشده بود و نذاشتند کتاب امانت بگیریم و تنها لطفشون این بود که گفتند همین جا کتاب بخونید. منم کتاب "دیوار" نوشته ژان پل سارتر و با ترجمه صادق هدایت رو پیدا کردم،تو اون کتاب نوشته ی چند نویسنده ی دیگه هم بود. چون عجله داشتیم و باید میرفتیم داستان "شغال و عرب" که یه داستان کوتاه از فرانتس کافکا بود رو خوندم و یه جمله از اون رو انتخاب کردم تا شما هم ببینید: ""... شغال گفت: راستی که تو بیگانه ای و گرنه می دانستی که در تمام تاریخ دنیا شغال هرگز از عرب نترسیده، آیا علتی دارد که از آنها بترسیم؟ آیا بدبختی ما نیست که ناگزیریم در میان چنین ملتی زیست کنیم؟ ..."" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 14:53 توسط یه نفر |
|
|
راستش من شنیده بودم که هموطنان بهائی(و بابی) میگن میرزا علی محمد شیرازی شاگرد سید کاظم رشتی نبوده ولی تواریخی که من خوندم برام مشخص شده که علی محمد شیرازی شاگرد سید بوده. اینکه بهائیت از بابیت ریشه گرفته که فک نکنم جای سوال باشه. حالا چیزی که درمورد علی محمد شیرازی میدونم رو خدمتتون عرض میکنم: سید کاظم رشتی قبل از وفات گفته بود که چون ظهور امام زمان نزدیکه جانشینی انتخاب نمیکنم خلاصه شیخی ها دو دسته میشن: در کرمان کریمخان(که پدرش پسر عموی فتحعلی شاه بود) یکی از شاگردای سید کاظم دعوی جانشینی سید رو اعلام میکنه و عده ای ازشیخیان از او پیروی می کنند و در تبریز حاج میرزا شفیع به مقابله با کریمخان یه دستگاه جدید تشکیل میده چون اونا معتقد بودند که سید کاظم هیچ جانشینی نباید داشته باشه تا ظهور، که نزدیکه. در این زمانه که علی محمد در شیراز دعوی امام زمانی میکنه؛ سید گفته بود ظهور نزدیکه و جانشین انتخاب نکرده بود و شیخ هم گفته بود امام زمان به هور قلیایی گریخته و این ذات امام زمان خواهد بود که در کالبدی جدید پدید می آید، می بینید، حالا وقتیه که فقط کافیه یکی از کسانی که به سید و شیخ نزدیک بوده بیاد و بگه من همون امام هستم که پیشینیان گفتند و پیروان هم با توصیفاتی که امامان قبلی از آقا کرده اند آرزوی در رکاب بودن صاحب زمان رو داشته باشن. اولین کسایی که به میرزا علی محمد شیرازی ایمان آوردند همین شیخی ها بودند. نتیجه من اینه که نمیشه اسم این اعتقادات رو دین گذاشت چون ریشه ای الهی نداره(هرچند که بقیه ادیان هم به این گونه اند!) بعد از علی محمد رویدادها خیلی جالب تر ادامه پیدا میکنه و ازلیگریها میان و برادر ازل ،بهاءاله میاد ووو در ضمن دوست من اینکه شما میگید شیخ احمد فقط بشارت به ظهور منجی رو میداد و ربطی به شیخیگری نداره رو چندان قبول ندارم چون تمام اعتقادات شیخ به همین شکل بوده و برای هر امر دینی یه دلیل فلسفی می آورده،و چطور میشه این بشارت نهایتا با زنجیری پیوسته به من یظهر الله می رسه واسه کسی که بدون تعصب نگاه کنه کاملا مشخصه! خود شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی نه بطور صریح اما نیمه آشکارا دعوی باب بودن رو داشتن تا اینکه کریمخان و علی محمد آشکارا اعلام کردند. به نظر من کیش های کریمخانیگری،بابیگری،ازلیگری،بهائیگری همه بوجود اومده از اندیشه شیخ احمد و سید کاظم بوده. (ببخشید اگه ادبیاتم در بیان کلمات ضعیفه،قصد توهین به هیچ دینی رو ندارم) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 17:58 توسط یه نفر |
|
|
دیشب زمانی بود که زمین از مدارش خارج شد و به زمان پشت کرد. فقط ماه فهمید. زمین فاحشه ای بیش نیست. فاحشه ای که زمانی به من هم کام داد ! فاحشه ای که جایی برای لنی اسمال ها بر روی تنش نیست ! جاذبه را از یاد برد و به سمت نگاهی خیزان شد که در آن سکس از نان شب کودک چهارساله ی بی پدر واجب تر بود فقط ماه می داند که زمین زمانی به مدارش برمی گردد. زمین ، زمان را هم خام خود کرد اما ماه زمان نیست... ماه تا عمر دارد به شورت پاره ی آویزان زمین نگران خواهد بود و به فکر کودک چهار ساله ی بی پدر زمین سرنوشت ماه است! ماه عاشق است،نیست. ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 23:52 توسط یه نفر |
|
|
شیخ احمد احسایی:"پیغمبر ما چون به معراح می رفت،در گذشتن از کره خاک عنصر خاکی خود را،در گذشتن از کره آب عنصر آبی خود را،در گذشتن از کره هوا عنصر هوایی خود را و در گذشتن از کره آتش عنصر آتشی خود را انداخت، و این بود که از تن مادی رها گردیده توانست از کره های آسمانی در گذرد" شیخ احمد احسایی شیخیگری را بنیاد نهاد(بابیگری از شیخیگری رشد یافت و بهائیگری از بابیگری پدید آمد) حالا دلیل اینکه تصمیم گرفتم در مورد این شیخ بنویسم اندیشه جالب ایشان بود،شاید هم واسه من جالب باشه چون به نظر من دین و فلسفه پارادوکس هستند و بوجود اومدن الهیات هم چیزی جز توجیهات دینی نیست... بهرحال... شیخ در زمان فتحعلی شاه در کربلا میزیست. علاقه وی از طرفی به فلسفه یونان و از طرف دیگر دلبستگی به شیعه باعث بوجود اومدن مذهبی جدید میشه. علاوه بر گفته ایشون در مورد معراج پیامبر اسلام دو تا از اعتقادات ایشون رو واستون میذارم: دوستانی که با فلسفه آشنایی دارن میدونن اصطلاحی به نام "علل اربعه"(شوندهای چهارگانه) [البته خودم هم چند وقتی هست به فلسفه علاقه مند شدم و هنوز آشنایی کاملی باهاش ندارم فک کنم از دیدگاه مسلمونا این کفر باشه چون خداوند رو ولی مطلق و آفریننده جهان میدونند. اینکه آفریننده این جهان امامان بودند چندان در ذهن نمی گنجد. همچنین شیخ درمورد امام زمان گفته:"آقای من صاحب الزمان چون از دشمنان خود ترسید گریخت و به جهان هور قلیایی رفت." هور قلیایی هم یک اسم یونایی است که باز بر میگرده به فلسفه.... خلاصه خیلی از شیعیان اون رو بی دین خواندند و خیلی ها هم پیرو او شدند. در سال 1242 ضندگی رو بدرود گفت. پس از او سید کاظم رشتی تلاش زیادی برای تبلیغ اندیشه هایش کرد. سید کاظم هم چون شیخ احمد خودش رو جانشین امام یا همان "در" اعلام می داشت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 0:32 توسط یه نفر |
|
|
شب هنگام به وقت خواب ،دست هایم هدایت گر ارکستر نا مرئی خیالم می شوند
نمي دانم براي كه يا چه مي نوازند !!!!!؟ و پس از آن نويسنده ي تراژدي ديروزم شب هايي كه پيوسته يكنواخت پيش مي روند*
زيرنويس نوشتم: *به ياد آناليز رياضي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 12:36 توسط یه نفر |
|
|
مانی در زمان اردوان آخرین پادشاه اشکانی(پارتی) متولد شد و در زمان اردشیر بابکان یعنی همان ابتدای تشکیل ساسانیان به تبلیغ دین خود پرداخت ،میگن فقط 13سال داشت که برای رسالت انتخاب شد. اوج شدت تبلیغ مانی در زمان شاپور اول بود که پادشاه به دین مانی ایمان آورد. مانی با قدرت فراوانی که بدست آورده بود نزد اذهان عمومی با دین رسمی کشور (زرتشتی) برابری می کرد تا اینکه در زمان بهرام به تحریک موبدان زرتشتی قرار شد که بین مانی و موبد بزرگ آن زمان داوری از طرف خدا صورت گیرد(چیزی شبیه به همون مباهله با این تفاوت که وسیله ی عذاب دنیوی بود) ،قرار شد که مقداری روی گداخته بر سینه های آن ها گذاشته شود و هر کدام سالم تر از آزمایش بیرون آمد حق را به او بدهند اما مانی پیشنهاد را قبول نکرد و بهانه برای از میان برداشتنش مهیا شد تا اینکه در 276میلادی پوست از تنش کندند و از کاه پر کردند. اگر چه مانی خود تمام شد اما پیروانش این دین رو در شرق و غرب گسترش دادند و تا مدتها رقیبی برای مسیحیت به شمار می رفت. و شاید علت مداوم نبودن این دین سختی هایی بود که وجود داشت از جمله ریاضت،روزه گرفتن،اعتقاد به مجرد بودن ووو... دیگه ادامه ادیان در ایران رو پاس میدم به مهیار که اعتراض نکنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 23:40 توسط یه نفر |
|
|
مسیحیت در زمان پارتیها وارد ایران شد و در آغاز سلطنت ساسانیان (224میلادی) یکی از مذاهب ایران قلمداد می شد. مثل امروزه تبلیغ زیادی در مرود این دین می شد تا جایی که میگن شدت این تبلیغ ها گاهی منجر به خونریزی هم می شد. یکی از مورخان معروف تاریخ کلیسا که اسمش یادم نیست گفته بود که شخصی از اسقف های متعصب مسیحی گفته که روح پادشاهان ایران در آخرت در جهنم و در کنار شیطان خواهد بود و مسیحیان در بهشت جاوید قرار خواهند گرفت. و این بحث و جدال ها باعث تشدید اختلافات میان زرتشتی ها و مسیحیان می شد. حتی می گن یزدگرد اول هم تمایل شدیدی به مسیحیت پیدا کرد و حتی پسر انوشیروان هم مسیحی شد. یا اینکه خسرو پرویز همونطور که در بلاگ مهیار داستانش رو خوندیم در نهایت با دختری مسیحی ازدواج کرد(با ذکر منبع گفتم تا مهیار دیگه اعتراض نکنه تو شیراز چنتا کلیسا هست که یکی از بزرگترین آنها که اسمش کلیسای مریم مقدسه کنار مسجد مشیر قرار داره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 23:36 توسط یه نفر |
|
|
شاید برای اولین بار در تاریخ ایران که سخن از یهود زده میشه مربوط به حمله کوروش کبیر به بابل و آزاد کردن یهودیان دربند نبوکد نصر می باشد.پس از آزاد کردن آنها معبد اورشلیم بازسازی می شه و همه جور آزادی در اجرای مراسم دینی به اون ها داده میشه و حتی جایی خوندم که نوشته بود چند تن از شاهزاده های ایرانی با دختران یهودی ازدواج کردند. چند وقت پیش هم که فیلم "استر" رو دیدم توی اون فیلم اینجوری بیان شده بود که: بعد از آزاد شدن یهودیان از بابل عده ای از یهودیان ترجیه دادن که در شوش ساکن بشن و بقیه به اورشلیم برگشتند. اونایی که در شوش موندند سال ها در کنار زرتشتی ها ضندگی خوشی داشتند تا زمان سلطنت خشایارشا و رویدادهایی که بین هامان و مردخای (پسرعموی استر یهودی بود) بوجود اومد و نهایتا درگیری هایی که بین یهودیان و ایرانیان اتفاق افتاد. البته اینا تو فیلم بیان شده بود. (در این زمینه کامل بخونید که حیفه از دستش بدین) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 23:25 توسط یه نفر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ضندگی یا زندگی؟؟؟
بودن یا نبودن؟؟؟ مسئله شاید این باشد!!! --------------------------------- اگه کامنتی به مطلبی که نوشتم ربط نداشته باشه با کمال شرمندگی کامنت رو پاک میکنم ببخشید ببخشید |
| پیوندها |
|
سایت دانشگاه هرمزگان سایت دانشگاه اصفهان تاریخ ایران باستان خنده های رنگ رنگی صدای بی صدا مرز مزدایی دانلود کتاب های ریاضی |
|
RSS
|